شفـق جیگیلـی
جیگیلی جیگیلی

Clownدفعه قبلی که اومدم آپ کنم نت پدو بستم همش علامت سؤال شد  اصلا یه وعضی..خون خونمو میخورد..امیدوارم بتونم آپ کنم دیگه.امتحانای ترم3 هم تمومید.اینکه موفقیت آمیز بود یا نه هنوز معلوم نیس.ایشالا که بوده باشه..
الان تازه دارم میفهمم که اصلا زمستونو دوس ندارم ودارم لحظه شماری میکنم زودتر تموم شه..واقعا اینکه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست حقیقته.عید خیلی واسم خوب نبود و بدنبالش امسال..فقط امیدوارم به خیر و خوشی سپری بشه..همش دنبال یه معجزم،یه گشایش،یه چیزی که خوب باشه،ینی عادی نباشه.Smileyخوشحالم کنه.امیدوارم کنه.حالا هرچی میخواد باشه..مثلا یه خواستگار توپم باشه خوبه..نیشخند
اوندفه یه قالب گذاشتم یکم کداشو تغییر دادم گند زدم توش.اینو دیگه بیخیالش میشم.آخه قالبای قبلیمو عنواناشو به علاقه ی خودم تغییر میدادم هیچ مشکلی هم پیش نمیومد.نمیدونم ایندفه چرا اینجوری شد..دیگه اینکه اینقده کار دارم که حد نداره.اصلا حوصلم نمیاد اتاقمو مرتب کنم..وسایلمم همینطور..من هیچوقت بی نظم نبودم ولی فک کنم دارم میشم.باید پیشگیری کنم..
امروز نشستم کلی از موزیکایی رو  که گوش نمیدم حذف کردم..البته واسه هرکدوم کلی شک داشتم که مبادا روزی به حال نزارم بخوره ونداشته باشمش.همچین آدم اینده نگری هستم من..
از وقتی این سایتا و شبکه های اجتماعی اومدن کلا وبلاگ نویسی کم شده..ولی بازم اینجا عشقمه..
آخیــــــــــــــــــــــش بالاخره آپیدم



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٤ و ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
داره بارون میباره......

هنوزم هیچ کجا از فضای مجازی مثل اینجا بم آرامش نمیده..اینجا دوستای خوبی داشتم که دیگه نیستن..خیلی دلم تنگشونه...

الانم داره یه بارون ناز میاد....مرسی خداجونی وقتایی که دلم میگیره بارونتو میاری...پشت خونمون یه فضای سبز خیلی خوشگل داشت که تو بارون یه تیکه از بهشت میشد....متاسفانه دارن خونه میسازن..به کلی فضا نابودشده...هنوزم میتونم تصورش کنم...سبزه سبز...کوه شهبازم دقیقا روبه رو پنجره اتاقمه...یه ابرم قله شو پوشونده و محو کرده...خیلی قشنگ شده...خیلی....دقیقا شده شبیه کوه هایی که بابراس میکشه...تشویق

کلی جزوه دارم که مرتب کنم...امروز قراره این کارو بکنم...امتحانامم دارن شروع میشنومن هنوز هیچی نخوندم..کلی هم این یه ماه کلاس جبرانی گذاشتن که همشون تا6 غروبه...

خدایا به خیر کنه...

حالا تا10 خوابیدما بازم کلی خمیازه میکشمابرو

خدانوشت:دوستت دارمقلب



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٤ و ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
.

خیلی سخته ندونی از زندگیت چی میخوای...با چه امیدی زنده ای..اون موقع ها که کوچیکتر بودم هدفام خیلی بزرگ بودن...اصلا آینده ای واسه خودم میدیدم که فکرشم شیرین بود..یادمه سال دوم دبیرستان که رفتم رشته ی ریاضی همه ی عشقم این بود که مهندسی پزشکی بخونم..با خودم میگفتم محاله به لیسانس رضایت بدم..شده تا پروفسوراشم ادامه میدم....بچه تر بودم...ناراحتیام کمتر بود...فکرم آزادتر  بود....اما الان چی؟دیگه اون ذوق و شوق و علاقه رو ندارم...از الان دارم فک میکنم که بعد لیسانس حتما برم سرکار اگه شد در کنارش ادامه تحصیلم بدم...خودم هیچیم نشده...شرایط سختم توی خونه اینجورم کرده....دو ماهه که خیلی فشار رومه...خیلی...فقط خدا میدونه دردم چیه...دیگه انگار خودمم واسه خودم مهم نیستم....گاهی شبا به حدی تنگی نفس میگیرم که اگه به دادم نرسن میمیرم ولی تمایلی ندارم که برم دکتر...روحم خستس... خودم تنهام...میدونم خدا هم هست...دلم یه همزبون میخواد که گوش کنه به حرفام ...بدون اینکه مواخذه کنه...سرزنش کنه...

خدایا تحملم دیگه داره تموم میشه......تو رو به حسینت کمکم کن



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٤ و ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
≧◔◡◔≦ 100 سال بعد....

سلااااااام.خوبیـــــــــــــد؟؟به خدا شرمنده ی همتونم که خیلی وقته بتون سر نزدم.داداش صدرای گلم،جناب بنده خدا؛سودای عزیز،داداش مظاهر مهربون،مهرانه و مهتاب؛آبجی ساغر،علیرضای گل،حامی خان،نسترن،حلما،مهتاب،نفس،محیای عزیزم.ببخشید اگه جا انداختم.خیلی دلم تنگ شده بود واسه اینجا.واسه شماها.واسه دل نوشته هام.اما خب اینقد این چند وقته فکرم درگیر بوده که نتونستم بیام.مخصوصا اینکه نتونستم زیاد وبلاگاتونو بخونم.خب چه خبرا؟؟خوش میگذره؟من؟؟هـــِی بدک نیست.به قول شاعر چون میگذرد غمی نیست.دانشگاهم خوبه کارآموزیای این ترمم تمومید.خیلی راحت بود.بالاخره داخل این بیمارستان چسب دانشگامونم دیدیم.ولی به حدی تو در تو بود که به جای کارآموزی فقط گم میشدیم بخدا.دیگه اینکه تو این دوماه2تا خواستگار برایمان پیدا شد.یکیش که پسر پسر دایی بابامه.وما هیچ تمایلی بهش نداریم.اونیکی هم فامیلاشون تو عروسی خفتم کرده.از مامانم اجازه خواستن بیان.بنده اجازه ندادم.میخواهیم درس بخوانیم دکترشویم کار کنیم.والا
دیگه اینکه خواهرتون خیلی تنهاست،غمگینه.دیگه اون امیدی که قبلا به زندگی داشتو نداره.واسم دعا کنید که بهتر شم.امید برگرده به زندگیم.اون امید نه این امید.
بله دیگه دلمم درد میکنه ناجور.ولی خیلی خوشحالم که اومدم.قول میدم زود زود بیام.فقط اینو میدونم یه تلنگر واسه من کافیه تا زندگیم از این رو به اون رو بشه.همتونو دوس دارم.



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٥ و ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
....

وای خدا جون من هنوز خیلی خستم.دلم نمیخواد به این زودی برم دانشگاه.کلا من2ماه بیشتز تعطیل نبودم.یه ماهش که ماه رمضون بود یه ماهشم به انتخاب واحد و خرید لباس و مهمون کردن فک و فامیل میگذره.تا20 تیرهم که امتحان داشتم.از این ورم23ام کارآموزی دارم.داره گریه ام در میاد هیچ جا هم نرفتیم.دلم یه تغییر بزرگ میخواد تو زندگیم.....الان فوق العاده اعصابم کیشمیشیــــــــــــــــــــــــــــــــــه.

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ و ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
 

روزا دارن پشت سر هم میگذرن و عمر ماهم مث برق داره میگذره.اصلا باور نمیکنم که تا چند روزه دیگه  میشم یه دختر20 ساله.کم کم دارم از دنیای خامی و بچگیم فاصله میگیرم.دارم دور و اطرافمو میشناسم.دارم آدما رو میشناسم.احساساتمو میشناسم.

داشتم فکرمیکردم نگاهم به زندگی و کلا طرز تفکرم حتی نسبت به پارسال چقدر عوض شده.نظری که در مورد یه موضوع یا یه مساله ی خاص داشتم الان به کل تغییر کرده.سهم دانشگاه تو این تغییرخیلی بوده.یادمه با یکی از دوستای قدیمیم که صحبت میکردم اونم میگفت چقدر عوض شدی.البته میگفت دوست داشتنی تر شدی.خواهرمم میگه عقل رس تر شدی.ولی خودم میدونم که هنوزم همون دختر احساساتیو عاطفیم.ولی به شدت دل نازک تر شدم.چقد دلم میخاد بهترین تغییراتو داشته باشم.

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ و ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
فقط چند لحظه کنارم بشین

وای خدا جون شکرت دیروز بالاخره امتحانام تموم شد.همشون خوب بودن به جز این آخریه جنین شناسی.پدرمو در اورد.یه جزوه ی 400 صفحه ای داشت.دیروز نتونستم روزه بگیرم.امتحانم بعد ازظهربود مجبور شدم صبح برم دانشگاه.

الان دارم یه نفس راحت میکشم.روزه ام هستم.بــــــــــــــله دیگه.از خدا خواستم خودش کمکم کنه این یه ماه رو مثل هرسال روزه بگیرم.چون امسال درد معده هم دارم.میترسم نشه که بشه.

فعلا برنامه خاصی ندارم باید اتاقموتمیز کنم و یه اتاق تکونیه اساسی بکنم.اگه خدا بخواد بعد ماه رمضونم باباییو راضی کنم بریم شمال ددر دودو.

پ.ن.1:خدایا بهم توان بده بنده ی خوبی برات باشم

پ.ن.2:این دختره هست تو فیلم مادرانه،هستی مهدوی،یادمه توفیلم جراحت اسمش هستی نبود.کی میدونه اسمش چی بود.ههههههه

پ.ن.3:نماز و روزه ی همتـــــــــــون قفول.



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٠ و ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
عیدتون مبالک

سلام دوستا خوبید؟؟؟
عیدتون مبارک.ایشالا یه سال پر از خیروبرکت واسه همتون باشه و همه به آرزوهاشون برسن.
من سرما خوردم شدید!!!تموم وجودم درد میکنه.سرم به قدری سنگینه که نمیتونم راه برم.هرچی هم قرص و شربت میخورم انگار نه انگار.فعلا فقط تونستم برم خونه ی مامانبزرگم واسه عید دیدنی.اگه حالم اینجوری بمونه فک نکنم جایی بتونم برم چون واقعا دارم اذیت میشم.الانم فقط اومدم عیدو تبریک بگم.
یه سالم گذشت ویه سال بزرگتر شدیم.عمرمونم همینجوری داره واسه خودش میره.چقد این آخر سالی یه سریا اذیتم کردنو به روی خودشونم نیاوردن.دلمو شکستن.ولی میبخشمشون.شاید از ته دل نباشه ولی سعی میکنم دیگه بشون فک نکنم.
راستش لحظه ی تحویل سال سر این قرصا حسابی خواب آلو بودم و نتونستم حسابی دعا کنم.فقط تنها چیزی که تونستم بگم این بود که خدایا هم آخرعاقبت منو و هم آخروعاقبت دیگرانو بخیر کن و منو هیچ وقت به حال خودم نزار.
بازم عیدو تبریک میگمو حسابس مییبوسمتونو ماچ ماچیتون میکنم.ماچماچ
پ.ن1:عاشق کلاه قرمزیه92ام.مخصوصا فامیل دور که واقعا عاشقشم.قلب
پ.ن2:پایتختم دوس دارم مخصوصا ارسطو و نقی رو.قلب


 



| *| نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱ و ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
خرید عید

سلااااااااااااااااااااام دوستای خوبم خوبید ؟؟خوشید ؟؟سلامتید؟؟چه خیر خوش میگذره؟؟؟؟
من؟؟؟؟منم بدک نیستم میگذره.چقد دوس دارم زودتر عید شه.آخه من خریدامو کردم.واسه اولین باره تو عمرم که بهمن رفتم خرید.آخه همیشه زودتر از بیستم اسفند نمیرفتم.اینه که تو کار خدا موندم.
یه مانتوی خیلی خوکشل خریدم.تقریبا آجریه.یه شلوار کتان سورمه ای با کفش صورتی-سورمه ایه نازم گرفتم.فقط مونده روسری که اونم میخوام یه ساتن سورمه ایه خوشکل باشه که کاملا ست بشه. کیفمم یه کیف مشکیه کوچیکه کاملا سنگدوزی شده ست که مامانم از مکه برام آورده.کلا تکمیلم.عطرهامم که گرفتم.
از دانشگاهم خبر خاصی نیست جز اینکه باید تاهفته دیگه بریم.تازه امتحان جنین شناسی و تشریح هم داریم!!!!!!!!!!!!!!
امسال عید فک نکنم جایی بریم.ولی به احتمال زیاد اردیبهشت بریم شمال.
یادش بخیر پارسال عید رفتیم مشهد.چقد زود گذشت.چقدرم خوش گذشت.امام رضا بعد چند سال حسابی دعوتمون کرد.خیلی دوسش دارم.ایشالا همه بتونن برن.
پ.ن1:هنوز کلی کار نکرده دارم.فعلا برم یکم جنین بخونم.میسی دوستای خوبم.



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ و ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
✯◡✯

بالاخره این هفته هم تموم شد.سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه بیمارستان بودم.ازساعت 7:30میرفتم تا ساعت12:30فعلا کارای اولیه رو انجام میدیم.علائم حیاتی،پانسمان،آنژیو کت زدن البته با کمک مربی،خون گیری،حرف زدن با بیمارا.یه بارم کشیدن چستیوپ رو نشونمون دادن که دلم ریش شد.در کل خوب بود.هفت روز دیگه مونده.وقتی گوشی پزشکی رو میندازم دور گردنم،از الان حس دکتری بم دست میده.ولی نمیدونم وقتی میام خونه چرا اینقد خسته میشم.مامانم میگه از بس کار نمیکنی یه ذره که کار میکنی یا راه میری خسته میشی.
خدارو شکر همه ی درسامم قبول شدم.فردا هم که خودمونو تعطیل کردیم احتمالا میخوام برم خرید عید.نمیدونم چی بخرم.مامانم میگه بیست تا مانتو پر کردی تو کمد هنوزم میخوای؟؟؟؟؟خب چکار کنم،خرید عیده نمیتونم چیزی نخرم که.....
چند وقتیه فضای مجازی خیلی خلوت شده.دیگه مث قبل بچه ها به روز نمیشنو سر نمیزنن.امیدوارم که حال همشون خوبه خوبه خوب باشه.
این شعر رو یکی از دوستای دبیرستانم تو سر رسیدم نوشته بود.اتفاقی دیدمش :
در دهستان اصالتهای عشق     میشود شبنم فروشی ســــاده بود
میشود روی اجاق عاطـــفه     چای خوش طعم صفا را دم نمود

خیلی ماهید



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ و ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
(◐.̃◐)(◐.̃◐)

سلاااااااااااااام
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداروشکر بالاخره امتحانام تمومید وای خدایا راحت شدم یادم نمیاد کی بوده شروع شده.از فردا هم  باید انتخاب واحد کنم.از هیفدهمم کارآموزیام شروع میشه
یکم هیجان دارم .آخ جون چهار پنج روز تا ساعت 9میخوابم.ولی مگه مامانم میزاره اینقد میاد سرو صدا میکنه و اسممو پشت سر هم تکرار میکنه که پشیمون میشم.این روزا یکم کارام قاطی پاتی شده.همش دوسدارم زودتر عیدبشه یه استراحت درست و حسابی بکنم.وای چند وقت پیش تی وی گفت عید قراره کلاه قرمزیو نشون بده.اینقده ذوق کردم که حد نداره.امیدوارم بتونم ببینمش.
الانم خالم اینا خونمون بودن اینقد خوابم میومد اونا هم که نمیخاستن برن الان کلا خواب از سرم پرید.راستش خیلی وقت بود آپ نکرده بودم اومدم یه خوچولو بنویسم.همتونو میدوستم دوس جونیای خودم


 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۸ و ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
باور کن

| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ و ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
بفرمایید توت فرنگی

امروز تعطیل بودیم دیروز هم همینطور .مروارید بهم گفت.یکی از دوستامه با اون 9روزی که واسه عاشورا تاسوعا تعطیل بودیم میشه 11روز تعطیلی.هی بدک نیست ولی بدیش اینه که واسمون جبرانی میزارن.چهارشنبه امتحان عملیه بافت شناسی داریم قرار بود امروزبریم جلسه ریویو که واسه  فردا آماده باشیم حالاهم که تعطیله نمیدونم باید چکار کنیم.البته استادش خیلی خوبه هر چی بخوای بات راه میاد.تقریبا با محیط دانشگاه آشنا شدم خیلی دوس دارم زودتروارد محیط بیمارستان شیم.بیمارستان چسبـیده به دانشگامونه.
این روزا نسبت به قبل از دانشگاه اومدنم خیلی حساس شدم.سریع دلگیر و دلخور میشم.اکثرا هم بروز نمیدم و توی خودم میریزم واین بیشتر اذیتم میکنه.خیلی سعی میکنم بی تفاوت باشم ولی نمیشه یه سری فکرای الکی میاد توی سرم.
فردا شبم قراره فامیلای مادریو دعوت کنیم.از الان دارم حرص میخورم چجوری وروجکاشونو تحمل کنم.یکی از یکی شلوغکارتر.فک کن پسربچه صداش نازک باشه بعد جیغم بکشه.کلا بچه های ما جزء عجایب خلقتند.ینی من هر جا رفتم بچه های دیگرانو دیدم ولی هیچکدومشون از لحاظ آزار و اذیت به بچه های ما نمیرسن.توی یه مهمونی از سر و کول هم میرن بالا.از خدا تقاضای صبر زیـــــــــاد دارم.
راستی توی دانشگاه یه کلاس سیاه قلم گذاشتن میخوام برم ببینم چجوریه اگه خوبه و با ساعت کلاسام تداخل نداره حتما برم.
دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟
همینا دیگه!!!!!
میدوستمتون

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٤ و ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
.....

ای دل خسته گرت عقده ی عالم به گلوست  

داستان تو وغم صحبت سنگ است و سبوست               

آستان بوس حرم باش بپرس از در و دوست

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ و ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
شفق جیجیلی وارد میشود...

سلی سلی دوس جونیــــــــــــــــــــــــــــا
الهی الهی!!!
چقد اینجا گرد و خاک نشسته.اوه اوه حسابی باید تر و تمیزش کنم.
همگی خوشین؟؟؟همگی خوبین؟؟؟خدارو شکر منم خوبم.
میسی دوس جونیا که همیشه به کلبم سر میزدیدو چراغشو روشن نگه میداشتید.
از حال و هوای خودم چی بگم.کلی درسامون سخته.آناتومی و تشریح،فزیولوژی،بیوشیمی،میکروبیولوژی،بافت شناسی،...
حالا ترم اولیم اینقد درسامون زیاد و سنگینه وای به حال ترمای بعد.
تقریبا هر روزاز هشت صبح تا ساعت چهار و پنج کلاس دارم .پنجشنبه و جمعه هم که تعطیلم کلی ذوق مرگ میشم.تو دانشگاه هم دوس جونیای زیادی پیدا کردم.اما یکیشون بلانسبت کنه،مث کنه بهم میچسبه اینقد جنب و جوش داره که آدمودیوونه میکنه.
در کل دانشگاه خوبه.استاد میکروبیولوژیمون قیافش عین حمید فرخ نژاده.فقط ابروهاش کلفت تره.استاد بافت شناسیمونم همش نیشش تا بنا گوش بازه همشم بمون میگه عزیزم عزیزم.
ساعتای بیکاریمم  بعضی وقتا میرم تو خوابگاه پیش بچه ها یکم استراحت میکنم.
دیه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همینا دیگه.سعی میکنم از این به بعد زود به زود آپ کنم
بازم ممنون از دوستایی که همیشه میان و سر میزنن.لبخندلبخندلبخند

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٧ و ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
خدایا دلم گرفته

ز غم کســی اسیرم که ز مـن خبـر ندارد


عجـب است محبت من که در او اثر ندارد


غلط است اینکه گویند به هم است راه دلها


دل من ز غصه خون شد دل او خبـر ندارد

 

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳٠ و ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
نتیجه نهایی کنکــــــــــ ور

سلام دوس جونیا.خوبید؟؟؟؟؟؟بالاخره نتیجه های نهایی کنکورم اومد . مامایی دانشگاه علوم پزشکی شهر خودم قفول شدم یکم غیر منتظره بود ولی خداروشکر دوسش دارم.ایشالا هر کی زحمت کشیده نتیجه زحمتاشو ببینه.
چند روز دیگه هم باید برم ثبت نام.هنوز هیچی نخریدم.خو ترم اولیم دیگه مث بچه کلاس اولیا باید برم کیفوکفش نو بگیرم.
یه کیف خیلی خوکشل دیدم30تومن. میخوام جدا از کوله پشتی دانشگام بگیرم ولی هیشکی مساعدت پولی نمیکنه واسه خریدش از بس منو خواهرم کیف میخریم.ولی من بالاخره میخرمش.
مرسی از دوستای خوبی که همیشه بم سر میزنیدوگله از اونایی که توی لینکید وحتی یه بارم سر نمیزنید.به هر حال همتونو دوس دارم



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ و ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
نامه ی شایان به پریسا

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٤ و ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
✿◕ ‿ ◕✿ عیدتون مبارک ✿◕ ‿ ◕✿

بالاخره این ماه رمضونیم تمومید.ایشالا نماز روزه همتون قبول باشه. ماه رمضون امسال خیلی عجیب بود کمتر کسیو دیدم که روزه بگیره.پسرا که دیگه شورشو دراورده بودن.من که کاره ای نیستم.حساب همه با خداست.ایشالا با دلیل موجه خورده باشن.دارم خدا خدا میکنم فردا عید باشه به قول کلاه قرمزی دیگه طاقت ندارم دستم درازه.گفتم کلاه قرمزی یاد کلاه قرمزیو بچه ننه افتادم.دلم میخادبرم ببینمش.
آخ جون اگه فردا عید باشه بساط نون سنگکووصبحونه به راست.دلم واسه چیپس و پفکم خیلی تنگ شده خو این ماه رمضونیه زیاد نتونستم بخورم
ایشالا که فردا عیده ولی اگه نبود پیش پیش عیدتون مبالکــــــــــــــــــ باشه.

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۸ و ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
مهتاب

امروز روز هفتم ماه رمضونه.نمیدونم چرا امسال روزه گرفتن واسم اینقد سخت شده شاید یکی از دلایلش طولانی شدن روزا و اینکه باید 17ساعت روزه بگیریمه.معدم خیلی اذیت میکنه دنبالشم سر درد میگیرم ولی خدا هنوزم کمکم میکنه ونزاشته روزمو بخورم.کارای ساختمون تقریبا تموم شده فقط یه سری خورده کاری مونده.دیروز با مامان بابام رفتیم خرید واسه خونه.همه چی خریدیم.تو فروشگاه هوس ترشی کرده بودم یه شیشه ترشی بندری یه شیشه هم ترشی مخلوط گرفتم.دیشب خونه خالم اینا افطاری دعوت بودیم وقت نکردم بش ناخنک بزنم ولی امشب بعد افطار حتما میخورم.
جلد اول آناکارنینا تموم شده فردا میخوام برم جلد دومشو بگیرم.این خارجیا هم عجب آدمایین!!!!!!!روزی100صفحه میخونم.
اینقد دوس دارم برم خیابون متر کنمو مغازه ببینم ولی تا پامو از خونه میزارم بیرون میمیرم از تشنگی.اگرم بخوام برم سریع با ماشین میرمو برمیگردم.اونم با این ماشین بوووووووووووقمون.بابام از بس محکم دنده عوض میکنه دیگه دنده هاش جا نمیرن.

واسه خدا جونم:خدایا خودت کمکم کن.بم طاقت بده بقیه روزه هامو هم بگیرم
دستامو بگیر.ولشون نکن چون اگه منو به حال خودم بزاری بیچاره میشم.
خدایا خیلی دوستت دارم

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ و ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
قورمه سبزی

خیلی وقته میخوام آپ کنم اما  نتم  سرعتش خیلی کمه.تابستون خیلی گرمیه.یه دقیقه که از خونه میزنی بیرون آب پز میشی

یه عالمه کتاب کمک درسی دارم که میخوام اهداشون کنم به کتابخونه.با مسئولش صحبت کردم گفت میتونم ببرم تازه به ازای هرده تا کتاب یه کتاب بم میدن

کتابام هم نو هستن هم چاپ جدیدن.

یه هفته دیگه هم ماه رمضونه وکارای بنّاییمون هنوز ادامه داره.بابای بیچارمم شده عابر بانک

کار نکرده پول میخوان ازش.هیچ تعهدی نسبت به پولی که دارن میگیرن ندارن

بیخیال، امروز بعد چند ماه ماشینو بردم بیرون اونم کی؟اول صبحی با قیافه خوابالو در خدمت اوامر مامانم

بازم خوب بود، اما تو مسیر رفت دستی بالا بودیعنی بابام بودا.....کلی ضایع میشدم

آخه ما همیشه رو دست فرمونامون کل کل میکنیم که مال تو خوب نیست و از این حرفا

راستش زیاد نمیتونم ماشینو ببرم بیرون چون همش بابام باید بره دنبال اینو و اون.

دیگه چی بگم؟؟؟؟؟هیچی دیگه خبر سلامتی.میسی از دوست جونایی که همیشه بم سر میزنید

خههههههلی خهههههلی دوستتون دارمSmiley

 

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۳ و ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
✿◕ ‿ ◕✿ فرار ِ جوجـــــــــــه ای ✿◕ ‿ ◕✿

داشتم فک میکردم اونموقع که درس میخوندم صبحا به زور بیدار میشدم بس که خوابم میومد یعنی میزاشتی تا ساعت نه و دهم میخوابیدم.شبهاشم زود میخوابیدم.اما الان درس که نمیخونم هیچ شبا هم که تا دیر وقت بیدارم صبحا مث خروس ساعت هفت بیدار میشم.نمیدونم چرا؟؟؟
کلی برنامه دارم واسه تابستون اما فدای تنبلی بشم که نمیزاره عملیش کنم.حالا اینا بماند داریم یه دستی میکشیم به سر ساختمون.گفتم رفتیم کاشیوسرامیک و اینا دیدیم.مغازه هارو تموم کردیم.داریم نماوحیاطو بقیه رم سرامیک میزنیم اینقد داره خوشگل میشه منم هی پز میدم میبینید سلیقه رو.ولی یه کارگرایی داریم که خدا نصیب هیچکس نکنه.ببخشید اینو میگم ولی درپیتن به تمام معنا.فقط از کار میزنن که برن.امیدوارم زودتر تموم بشه کارا.طبقه پایینمونم داریم خوگشل موگشلش میکنیم.احتمالا بعدها بفروشیم اینجارو.باید خوشگلش کنیم دیگه.خوبی دوران کنکور اینه که هیشکه بت کار نداره که مثلا بیا کار کن ولی تا کنکور تموم میشه همه از آدم کار میکشن.البته منم در بعضی موارد در میرما
راستی اسم پستم اسمه یه برنامه کودکه که خیلــــــی دوسش دارم.
بازم حرف زیاد دارم ولی دوس ندارم پستم طولانی بشه و اذیت شید.خیلی خیلی دوستتون دارم.بووووووووووووووسماچماچماچ

 

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٧ و ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
کنکور تمومید

سلام دوس جونیا.خوبید؟؟؟خداروشکر.سلامتید؟؟؟خداروشکر.بالاخره این کنکور کوفتی هم تمومید.حالا یه نفس راحت میکشم.یه کمر درد ناجور گرفتم بخدا4ساعت سیخ نشستم رو صندلی.حالا فک نکنید من خیلی خوشحالم یا مثلا رتبه یک کنکور میشما ؟؟نه بابا از این خبرا نیست
نتیجه رو سپردم بخدا خواستم هر چی به صلاحمه همون بشه.به قول یه شعری:هرچه بخواهی نه آن میشود   هر چه خدا خواست همان میشود
دیروزم کنکور هنر دادم که یه آمادگی پیدا کنم واسه امروز
امروز عمومیا خوب بود اختصاصیا  بوووووووووووووووق بود.آخ جون از فردا تا ساعت9 میخوابم بدون اینکه گوشیمو بزارم سر ساعت با اون آهنگ جیلینگ جیلینگش اعصابمو بنفش کنه.
اینقد حرف دارم که نگو  ایشالله تو یه پست دیگه میگم

دوستتون دارم خههههلی زیاد

این گلا مال شماست

 

 

 


 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٩ و ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
♫نغمه♫

 این روزا کمتر وقت میکنم بیام نت و آپ کنم.کلی کتاب ریختم رو میز و دارم میخونم.دلم لک زده ماشینو بر دارمو برم ددر.جمعه میخواستم برم که پدر جان امر فرمودن بیا بریم کاشی و سرامیک ببینیم  واسه مغازه هامون و سرویسامون.رفتم کلی هم عکس گرفتم اوردم به مامانم اینا هم نشون دادم با هم انتخاب کردیم.قسمت نمیشه من برم سوار قام قام بشم.
روال عادی زندگیم یکم به هم ریختس.اینقد دلم میخواد تا ساعت9 بگیرم بخوابم. مث خروس ساعت7ونیم بیدار میشم.موهاموشونه میکنم.بدون صبحانه میشینم پشت میز.یکم که دلم شروع میکنه به قار و قور مامانم صدامیکنه بیا صبحونه بخور تا ظهر سر منو نبر گشنمه گشنمه.کلا روزی 10ساعتو میخونم.بیشتر از این نمیکشم.
ای خدا میشه منم راحت شم..ایشاالله که میشه.
میسی از همه دوستای گلی که واسم دعا میکنید.خهههلی دوستتون دارم.ایشالله قفول شدم  سور میدم.همتونم دعوتیت.قلبقلب

پ.ن:دلم گرفتهناراحتناراحت



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ و ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
❤زمونـــــه❤

             

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

چه رسمی داری ای دوره زمونه

که هر روزت یه جا عاشق کشونه

هزاران سال که میجنگه آدم

نمی دونه گرفتار جنونه

زمونه آی زمونه آی زمونه

یکی با فرق زخمی توی محراب

یکی غرق به خون لب تشنه آب

یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته

یکی پاشیده خونش روی مهتاب

نفسهای بهار و گاز خردل

رو خاک آسمون رگبار تاول

همیشه عاشق از جونش گذشته

که عشق آسان نبوداز روز اول

هنوزم کار دنیا قیل و قاله

هنوزم صلح آدمها محاله

هنوز آدم نمیشناسه خدا رو

هنوزم قلب عاشق پایماله

زمونه آی زمونه آی زمونه

یکی با فرق زخمی توی محراب

یکی غرق به خون لب تشنه آب

یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته

یکی پاشیده خونش روی مهتاب

چقد نازن اینا مگه نه؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٩ و ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
اسب

اول همه:دوستای پرشین بلاگی به جون خودم به خدا اصلا نمیتونم به پرشین بلاگ کامنت بدم.اصلا ثبت نمیشه .نمیدونم کامپیوترم چش شده.یکی دو ماهی هست اینجوری شده.فهلا نمیتونم کاریش کنم تا بعد کنکور تو رو خدا ازم ناراحت نشید.همتونو دوس دارم خههلی زیاد.

وحالا:

بغل خونمون یه مدرسه راهنماییه خیلی بزرگه .پارسال پسرا توش درس میخوندن واز اون جا که بعضی از پسرا بی ادب تشریف دارن (عزیزانی که پسرن سوء تفاهم نشه)حرفای بدی میزدن دلم میخواست برم خفشون کنمشکلک هانی

امسال هم دخترا اومدن فک کنم تا سال تحصیلی تموم بشه من دیوونه شدم.از بس جیغ جیغو هستن.یا یکی یکیو زده اشکش همینجوری میاد.

خداروشکر1ماه دیگه مدرسه ها تموم میشه ومنم راحت میشم

من خودم بچه هارو خههلی دوست دارم.ولی اینا خیلی زیادن وسروصدای زیادی دارن.آخه اتاقم کنارشه و صدا کاملا میاد. یکم درس خوندن سخت میشه

دیروز رفتم کارتمو از بانک گرفتم.قرضامو صاف کردم.منظورم قرض از خواهرمه.واسه روز مادر و از این حرفا.

روزای سختیو پشت سر میزارم.هرچی به کنکور نزدیکتر میشم هیجانم بیشتر میشه.خیلی امیدوارم.دوست دارم زودتر برم یونی.
خیلی خوب نزنید حالا بز خون نیستم.واسم سخته تو خونه بمونم.کلا از کرختی و بیکاری بدم میاد.

الان دارم ریاضیات میخونم.بحث شیرین مشتق و حد و احتمال وهندسه و ....آره به جون خودم

واسه من که رشتم ریاضی بوده راحتت تره.اما ریاضیات دوست داشتنین.بیشتر از فیزیکو اون قوانین بووووووووووووووووق.

از خدا میخوام همه کسایی که واقعا زحمت میکشن به نتیجه دلخواهشون برسن

خیلی ماهید.همتونو موچ دالم خههههلی زیاد

جیجیلی نوشت:مهرانه جونم،مهتاب جونم کجایین؟دلم تنگولیده واستون

داشته باشین این سیر تکاملی رو:

من میمیرم واسه اسب!خیلـــــــــــــــــــی دوسش دارم.

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ و ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط شفق | نظرات ()
به رنگ ارغوان

خیلی خستم.دیروز از صبح تا شب بیرون بودم.اول صبح که بیدار شدم قصد داشتم مث هر روز درس بخونم.اما چنتا کار داشتم که باید انجام میدادم.خمیازه
اول از همه رفتم بانک و کارت عابر بانکمو درست کردم.2ماه بود اعتبارش تموم شده بود وهمش ارور میداد.ناراحتبنده هم از پدر جان یک مقدار قلمبه پول طلب داشتم که واریز نمیشد.حالا قراره 10 روز دیگه المثنی صادر کننیول.بعد با مامانم رفتیم واسه مامانبزرگم روز مادر خریدیم.حالا مامانمم اینقدر وسواس نشون داد که داشتم دیوونه میشدم.دیگه تا ظهربیرون بودم.بعد از ظهرم اومدم یکم استراحت کنم.باباجونم امر فرمودن پاشو بریم واسه من عینک انتخاب کنمژه.آخه سلیقه منو قفول داره.مژه
دیه راه افتادیم اول رفتیم یه کم مبل دیدیم.واسه مامان اینا تخت سفارش دادیم.بعد هم پیش به سوی خرید عینک.خلاصه بعد از کلی امتحان کردن انتخاب کردیم.حالا که آماده نشده.بهدش رفتیم خرید.منم داشتم میمردم از خستگی.بالاخره رفتیم.ولی پاستیل هایی رو که من میخواستم نداشت و بنده بسی ناراحت شدم.گریهدیگه مامان اینا رضایت دادن برگشتیم خونه.
پ.ن1:سلام مامان عزیزم .میدونم که اینجا رو نمیخونی.بدون اگه یه روز نباشی بخدا میمیرم.خیلی دوستت دارم .روزت مبارکماچ
پ.ن2:آدما وقتی کوچیکن دوست دارن برا مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن،وقتی بزرگتر میشن پول دارن اما وقت ندارن وقتی هم پیر میشن پول دارن وقت هم دارن اما.....مادر ندارن.به سلامتی همه ی مادرای دنیا.روزتون مبالکـــــــــــــــــــــــــماچماچ


جیجیلی بعدا نوشت:آخه نمیدونم به بعضیا چی بگم.آقا یا خانمی که دائما شماره میدی یا شماره میخوای .متاسفم برات.خودتو درست کن.عصبانیعصبانیعصبانیعصبانی



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ و ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
ماهی ها هم عاشق میشوند...

 سلام لطفا تا آخرش بخونیدقلبقلب
 زل زده بودم به تقویمی که رو به رویم قرار داشت، بیخودی روی نوشته های صفحه اولش، چشم می چرخاندم. یکهو سنگینی سایه ای را روی وجودم حس کردم. نوشته ها تار شدند. 
 مـاهی ها هم عـاشق می شوند می دانستم برمی گردد. دسته کلیدش را جا گذاشته بود. چند ساعتی می شد که کلاسم تمام شده بود ولی برای ترک آموزشگاه، با خودم کنار نمی آمدم. صبح که آمده بودم، رفته بود بیرون دنبال یک کار حقوقی. این را منشی آموزشگاه زبان گفت: ندیده بودمش. آن روز، هول و ولا داشتم انگار... دلم می خواست آنقدر کارم را لفت بدهم تا برگردد. دست خودم نبود. چیزی از درون نمی گذاشت بروم.چراکه ... حوصله ام سر رفته بود دیگر. بلند شدم بروم که ناگهان صدای باز و بسته شدن در ورودی، نظرم را عوض کرد. هول شدم. بی اختیار نشستم سرجایم و یکی از کتاب هایم را جلویم باز کردم. آهنگ راه رفتنش را از بر بودم. احسان، جوری راه می رفت که انگار دارد رژه می رود... یک جور ریتم داشت راه رفتنش. زیر چشمی به دسته کلیدش که روی میز جا مانده بود نگاه کردم. دلم شور می زد ولی باید خودم را آرام نشان می دادم. آقای شریف نباید از احساس درونی من باخبر می شد. او از آن مردهایی نبود که به احساسات زیر دستانش، نظر مساعد نشان بدهد.

زل زده بودم به تقویمی که رو به رویم قرار داشت، بیخودی روی نوشته های صفحه اولش، چشم می چرخاندم. یکهو سنگینی سایه ای را روی وجودم حس کردم. نوشته ها تار شدند. سرم را که چرخاندم دیدم احسان در چارچوب در ایستاده است و دارد باتعجب نگاهم می کند.

تو هنوز نرفتی خونه؟ مگه کلاست ساعت پنج تموم نشده؟

بلند شدم. وقتی ایستاده جوابش را می دادم، اضطرابم کمتر بود. گفتم:

سلام! آره، کلاسم ساعت پنج تموم شد. ولی... ولی کسی خونه نبود، گفتم همین جا توی موسسه بنشینم، مطالعه کنم! خودم داشت خنده ام می گرفت از بهانه مسخره ام. احسان، زیرچشمی نگاهم کرد و خندید.خب، ماهی گلی خانم، فکر نکردی وقتی هوا تاریک بشه، یه ماهی گلی چه جوری باید بره خونه؟! اگر حوصله داری برگردمنزل، بلندشوبرسونمت.

دفعه اولی نبود که آقای شریف به من می گفت «ماهی گلی» منظورش ماهی قرمز بود. قبلا برایم توضیح داده بود که چرا این اسم را رویم گذاشته است. می گفت: «تو حافظه ات کوتاه مدت است... مثل ماهی گلی ها... دیدی مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کنند؟ انگار، هر لحظه یادشان می رود می خواهند چه کار کنند!» جوابش را ندادم. یعنی داشتم فکر می کردم که چه جوابی بدهم. دوباره گفت:

میای یا نه؟ خم شد تا دسته کلیدش را بردارد. چشمش به تقویم من افتاد. همان تقویمی که موسسه برای عید نوروز به معلم ها داده بود. آن را بست و به عکس روی جلدش نگاه کرد:

از اون همه تقویم، اینو انتخاب کردی؟! واقعا که! به غیر ما و خانم پورحسن – معلم کلاس آمادگی تافل – کس دیگری در موسسه نبود. آقای شریف هم جور دیگری شده بود آن روز... جوری که هیچ وقت آن جوری ندیده بودمش. آرامش فضا جسارت هر دوی مان را بیشتر کرده بود.گفتم:

خب مگه چیه؟ عکس به این قشنگی! عکس یه درخت تنها توی دشت. درست مثل خودم. احسان عینکش را روی بینی جا به جا کرد. خم شد تا تصویر را بهتر ببیند. با شیطنت گفت: خانم کشاورز، اگر دقیق تر به عکس نگاه کنید. می بینید که یه درخت دیگه هم اون دور دورا هست! غصه نخور، تنها نمی مونی، خدای تو هم بزرگه!

دلم ریخت. انتظار شنیدن چنین حرف هایی را از زبان او نداشتم. همیشه بین ما فاصله بود. یک فاصله متعارف که بین رییس و کارمند وجود دارد. فاصله ای سرشار از احترام... اگر چه تمام معلم های موسسه، به نوعی دل شان می خواست فاصله خود را با آقای شریف کم کنند و حتی گاهی اوقات، شاگردها هم پا را از گلیم خود درازتر کرده و دور و بر احسان می پلکیدند، ولی او یک مدیر تمام و کمال بود. کسی که هم کارش را خوب بلد بود و هم حد و مرزش را خوب می شناخت. باورم نمی شد.یعنی حالا هم همان احسان شریف بود که به من می گفت: «بیا برسانمت»؟

دسته کلیدش را برداشت و بدون این که منتظر من بماند به طرف در خروجی رفت. صدایش همان طور که دور می شد به گوشم می رسید: «خانم کشاورز توی ماشین منتظرم... دیر نکنید هان...»

خب مسیرت کجاست؟ یعنی شما نمی دونید؟ عجب! فکر می کنم اطلاعات بیشتری راجع به کارمنداتون دارید. حالا کی ماهی گلیه؟ من یا شما؟

خیلی خب... تسلیم... می دونم! یعنی حدودا می دونم اما انتظار نداری که کوچه و پلاک تون رو هم بدونم؟ راستی چرا تو در جلسه های هفتگی شرکت نمی کنی؟

نمی دانستم چطور باید جواش را بدهم. جو حاکم به اندازه کافی دوستانه شده بود که حقیقت را بگویم اما چطور باید می گفتم که به خاطر آن منشی چاق ترشیده، دلم نمی خواهد توی جلسات هفتگی بیایم! چطور باید می گفتم که تحمل ندارم در تمام طول جلسه هفتگی شاهد ناز و عشوه و ایما و اشاره های خانم پورحسن باشم که درست می نشیند روبه روی تو و به هر حیله ای که هست می خواهد تو را متوجه خودش کند؟ چطور باید می گفتم که طاقت دیدن این صحنه ها را ندارم... حسودی ام می شود اصلا!

سکوتم بیش از حد طول کشید. احسان دوباره پرسید:

چیزی شده؟ از دست کسی دلگیری؟ نمی گی چرا نمی آی توی جلسه؟

ببینم، مگه همه میان که شما اینقدر روی نیومدن من حساسید؟

بله... همه می ان... البته همه به غیر از شیطون ها! حالا راستی راستی نمی خوای بگی چرا نمی ای؟ نکنه از دست کسی دلگیری؟ هان؟

چرا... می گم... ولی الان نه، یعنی الان نمی تونم. شب زنگ می زنم به موبایل تون البته اگه گوشی تون خاموش نباشه!

احسان، جا خورد.

ببینم... تو از کجا میدونی گوشی من شب ها خاموشه؟

فکر نمی کردم حرفم اینقدر جالب از آب در بیاید. خوشم آمد! می دانستم احسان هم از اشخاصی که تمام احساسات شان را در طبق اخلاص می گذارند، زیاد خوشش نمی آید. دلم می خواست در سردرگمی نگهش دارم. ولی دلم نمی آمد!

خب... خب من چند بار با شما کار داشتم، زنگ زدم دیدم خاموشه. که این طور! خیال بد نکن. شارژ گوشیم معمولا زود به زود تموم می شه ولی حالا امشب می تونی ساعت11زنگ بزنی و همه چیز رو بگی،ok؟

دلم می خواست خیابان کش می آمد و به خانه نمی رسیدم. باورم نمی شد... هر لحظه انتظار داشتم یکی از راه برسد و از خواب بیدارم کند. این احسان، آن آقای شریف رییس موسسه زبان نبود. من که باورم نمی شد! دیگر رسیده بودیم سر کوچه مان. خداحافظی کردم و همان جا پیاده شدم. اگر چه احسان اصرار داشت تا مرا جلوی خانه برساند.

زمان نمی گذشت. عقربه های ساعت هم سر لج داشتند با من انگار. دلم طاقت نیاورد. ساعت حدود ده بود که شماره احسان را گرفتم. گوشی اش خاموش بود! می دونستم سر کارم! چقدر ساده ای دختر! به همین راحتی گول خوردی یعنی؟!چطور گذاشتی از احساساتت سو ء استفاده بشه؟

چشم هایم تار شد. اشک توی چشمم حلقه زده بود.دلم می خواست سرم را بزنم به دیوار و داد بکشم. بیخود نبود که در تمام مسیر، باورم نمی شد آدمی که رو به رویم نشسته، احسان است.

دق دلی ام را سر گوشی موبایلم درآوردم. آنقدر توی دستم فشارش دادم که نزدیک بود بشکند. تصمیم گرفتم تا برایش یک sms توهین آمیز بفرستم... پر از دشنام و بدو بیراه. ولی نتوانستم.

نوشتم: «شارژر: گوشی را شارژ می کند.» و همین پیام کوتاه را برایش فرستادم. آرامم نکرد ولی اندکی سبک شدم. دیگر حوصله ام نمی گرفت بیدار بمانم. رفتم توی تخت خوابم و پتو را روی سرم کشیدم. حالا راحت می توانستم گریه کنم... کسی اشک هایم را نمی دید. کسی زمزمه های زیر لبم را نمی شنید.

آخه چطوری می تونی با من این رفتار رو داشته باشی؟ یعنی واقعا تو نفهمیدی من چقدر دوستت دارم؟ هه! خاک بر سر من! لابد ایراد از منه که نمی تونم احساس واقعی مو بهت نشون بدم...

صورتم خیس خیس شده بود. داشتم به سختی نفس می کشیدم. که صدای زنگ sms موبایلم، نفسم را به کلی توی سینه ام حبس کرد. احسان بود. «هنوز که ساعت یازده نشده ماهی گلی!» هنوز sms را کامل نخوانده بودم که پشت بندش، صدای زنگ موبایلم درآمد. باز هم احسان بود. برای یک لحظه، حس کردم از پشت گوشی، من را می بیند. اشک هایم را پاک کردم، دستی به موهایم کشیدم و گوشی را برداشتم:

الو؟ ماهی گلی... بیداری هنوز؟ البته بچه ها باید تا این ساعت خواب باشن؟ خنده ام با هق هق قاطی شده بود. فکر کنم فهمید گریه کرده ام ولی به رویم نیاورد. طرز صحبت کردنش با آن احسان توی موسسه زمین تا آسمان فرق داشت. حتی با احسانی که امروز دیده بودم. "مینا"... قرار بود زنگ بزنی راجع به نیومدنت توی جلسه هفتگی حرف بزنی، اما راستش الان اصلا حال و حوصله این حرف های خاله زنکی رو ندارم... می تونم فردا ببینمت؟ برای ناهار؟ بجز پذیرفتن، چاره دیگری نداشتم. دلم اجازه کاری به غیر از این را نمی داد.

بعد از ناهار آن روز، قرار شد هر شب راس ساعت 11 به هم sms بزنیم. رابطه من و احسان، به همین sms های شبانه ختم شده بود که اغلب شامل جوک های بی مزه یا قطعه های ادبی بودند. دیگر به ندرت در موسسه می دیدمش. حس می کردم دوست دارد جلوی چشم من آفتابی نشود. از حرف زدن با من، جلوی چشم همکارانم، طفره می رفت.از رابطه ای که آغاز شده بود پشیمان شده بودم. چرا که بعضی شب ها جواب sms هایم را هم به زور می داد. دائم در هول و ولا بودم که نکند مرا سر کار گذاشته است و برایش شده ام یک سوژه خنده و تفریح؟! من به ازدواج فکر می کردم ولی او در تمام این مدت، حرفی از آن به میان نیاورده بود. باید تکلیفم را روشن می کردم... ولی رویم نمی شد که قضیه ازدواج را به همین واضحی، به او بگویم. فکری به ذهنم رسید. احسان، اهل مطالعه بود.

دیده بودم که مجله خاصی را همیشه سر موقع تهیه می کند و می خواند. اتفاقا یکی از دوستان دبیرستانم، عضو هیئت تحریریه همان مجله بود.ماجرا را با او در میان گذاشتم و با این که برایم سخت بود چند صفحه ای از احساس و خاطراتم را که به احسان مربوط می شد، در قالب داستان کوتاهی برای دوستم نوشتم.او هم بعد از مدت کوتاهی، مطلبم را کار کرد.

احسان، طبق روال هر روز، راس ساعت نه در موسسه حاضر بود. بدجنس، کلاس های صبح مرا تعطیل کرده بود تا مجبور نشود با من رو در رو باشد.عصرها هم که کلاس های من شروع می شد، خودش از موسسه بیرون می رفت.

به محض این که مجله مورد علاقه احسان منتشر شد، یکی خریدم و رفتم موسسه، صبح شنبه بود.راس ساعت هفت آن جا بودم، در اتاق احسان همیشه باز بود ولی کسی جرات نمی کرد بی اجازه واردش شود.خوشبختانه هنوز خانم حسن پور نیامده بود، آبدار چی هم آنقدر سرگرم تمیز کردن سماور بود که اصلا متوجه نشد من وارد اتاق احسان شدم.

مجله را باز کردم.صفحه ای که مطلب من چاپ شده بود را آوردم و مجله را به همان حالت، روی میزش گذاشتم.با عجله بیرون رفتم. به خانه که رسیدم، خودم را توی آشپزخانه مشغول کردم.مادرم مثل هر روز سر کار بود.

دل تو دلم نبود، خداخدا می کردم ساعت نه نشود.اگر از این حرکت من دلخور می شد چی؟!آن وقت با دست خودم. همه چیز را خراب کرده بودم.آنقدر مشغول شده بودم که دیگر حواسم به ساعت نبود.صدای زنگ موبایلم را که شنیدم دوباره به خودم آمدم.احسان بود. داستان مرا خوانده بود.بدون سلام و علیک گفت: از مجله ای که روی میز من هست، برای خودت هم داری؟
دستپاچه شده بودم.گفتم «آره» با لحن خشن و عاری از احساسی گفت:پس برو، صفحه25 را نگاه کن. قطع کرد. صدای بوق اشغال، آزارم می داد.بی اختیار، مجله ای که برای خودم خریده بودم را باز کردم.دست هایم چغر شده بود.نمی توانستم مجله را ورق بزنم.به هر جان کندنی که بود صفحه 25را دیدم، یک آگهی بزرگ برای جشن تولدم که درمجله منتشر شده بود، در برابر چشمانم چشمک می زد.«ماهی گلی تولدت مبارک، امیدوارم سال دیگر، تولدت را زیر یک سقف، با هم، جشن بگیریم!» طولی نکشید که دوباره زنگ تلفنم بلند شد. مادر احسان بود.مژهمژه
 

  
 
 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ و ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
سفر مشهد

سلام دوس جونیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــابالاخره اومدم.امروز ساعت12 ظهر رسیدیم شهرمون.از مشهد تا اینجا18ساعت راهه با قطار.وای مردم تو قطار.از بس تلق و تلوق کرد.جاتون خالی کلی زیارت کردیم.جای بقیه هم زیارت کردم.اما دستم به ضریح نرسید.یعنی خودم نرفتم اول اینکه خهههلی شلوغ بود ترسیدم اون وسط مسطا ناکام بشم.ثانیا  این جور زیارتو که همدیگرو اذیت کنن واسه بوسیدن وزیارت کردنو اصلا قبول ندارم.من همون کنار وامیستادمو دعا میکردمhttp://up.patoghu.com/images/628j6vifyq8gfz3g3.gif.قلفون امام رضا برم اینقد ازش چیز خواستم.
هتلمونم تو طبرسی بود.این چهارپنج روزه اینقد جوجه و کوبیده خوردیم که دیگه از هرچی جوجه و مرغ و خروسه بیزار شدم

.13بدر هم تو حرم بودیم.خهههلی خوش گذشت .جای همتون خالی.


فقط وقتی میخواستی بری تو حرم یه کوچولو گیر میدادن.یدفه خانمه گفت عزیزم یه دستی روی اون رژت بکش خیلی  پررنگه،صبح که اومده بودی آرایش نداشتی.

حالا جالبه من اصلا صبحش حرم نرفته بودم.منم کلی ضایعش کردم که اون من نبودم.تازه رژ منم زیاد پررنگ نبود.یه روزم به گیر سرم ایراد گرفت که بالاست بیارش پایین.منم گفتم چشم و انگار نه انگار.یه گوشم در و اون یکی دروازه..کلی هم واسه خودم سوغاتی خریدم.از جوراب و سرویس کیتی گرفته تا از این جاکیلیدیا  هستن قلبین بعد قلبه از وسط با آهنربا چسبیده به هم.
از این به بعد کمتر نت میام تا کنکور.باید حسابی درس بخونم دیگه.
همتونو میدوستم یه عالمه.

پ.ن1:گرچه دیره ولی سیزده تون مبالک
پ.ن2:کلاه قرمزی تمومید
پ.ن3:عزیزای پرشین بلاگ به جون خودم نمیتونم کامنت بزارم واستون.خودمم ناراحتم.ایشاالله اگه تونستم میزارم.

 

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ و ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()
ladies and gentlemans happy new year

تفلده عید شما مبارک،تفلد عید شما مبالک

بالاخره سال90هم با خوبیا و بدیاش تمومید

ایشالله که سال 91 واسه همه خوب باشهسال نهنگه دیگه.صبحی رفتیم خونه مامانبزرگم.امسال بعد از چند سال عموم تهنایی اومد خونمون

بمیرم واسش،اینقده دلش تنگ شده بود

طوری بوسم  میکرد که انگار100ساله منو ندیده

دلم یه عالمه واسش سوخید.قضیه ی عموم مفصله.شاید بعدا تعریف کردم

چراآدما باید در عین نزدیکی اینقد از هم دور باشن.بخدا نمی ارزه.

هشتم میریم مشهد.هــــــــــــــــــــــــــــورا

بالاخره دل میکنیم از این خونه.من که این باباییمو نتونستم راضی کنم از اون ورم بریم شمال.البته تعطیلاتم تموم میشه و باید برگردیم.Free 
Emoticon

راستی بچه ها برنامه کلاه قرمزیو دیدید؟اونی که واسه عیده اینقده دوسش دارم.مخصوصا فامیل دوروپسر عمه زارو

کلا من برنامه کودکزیاد دوس دارم از برنامه های عید فقط اینو دوس دارم.

دیه برم فک کنم مهمون دالیم.بازم عیدتون مبالکــــــــــــــــــــــــــ

 



| *| نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱ و ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط شفق | نظرات ()