سلام لطفا تا آخرش بخونید

زل زده بودم به تقویمی که رو به رویم قرار داشت، بیخودی روی نوشته های صفحه اولش، چشم می چرخاندم. یکهو سنگینی سایه ای را روی وجودم حس کردم. نوشته ها تار شدند.
مـاهی ها هم عـاشق می شوند می دانستم برمی گردد. دسته کلیدش را جا گذاشته بود. چند ساعتی می شد که کلاسم تمام شده بود ولی برای ترک آموزشگاه، با خودم کنار نمی آمدم. صبح که آمده بودم، رفته بود بیرون دنبال یک کار حقوقی. این را منشی آموزشگاه زبان گفت: ندیده بودمش. آن روز، هول و ولا داشتم انگار... دلم می خواست آنقدر کارم را لفت بدهم تا برگردد. دست خودم نبود. چیزی از درون نمی گذاشت بروم.چراکه ... حوصله ام سر رفته بود دیگر. بلند شدم بروم که ناگهان صدای باز و بسته شدن در ورودی، نظرم را عوض کرد. هول شدم. بی اختیار نشستم سرجایم و یکی از کتاب هایم را جلویم باز کردم. آهنگ راه رفتنش را از بر بودم. احسان، جوری راه می رفت که انگار دارد رژه می رود... یک جور ریتم داشت راه رفتنش. زیر چشمی به دسته کلیدش که روی میز جا مانده بود نگاه کردم. دلم شور می زد ولی باید خودم را آرام نشان می دادم. آقای شریف نباید از احساس درونی من باخبر می شد. او از آن مردهایی نبود که به احساسات زیر دستانش، نظر مساعد نشان بدهد.
زل زده بودم به تقویمی که رو به رویم قرار داشت، بیخودی روی نوشته های صفحه اولش، چشم می چرخاندم. یکهو سنگینی سایه ای را روی وجودم حس کردم. نوشته ها تار شدند. سرم را که چرخاندم دیدم احسان در چارچوب در ایستاده است و دارد باتعجب نگاهم می کند.
تو هنوز نرفتی خونه؟ مگه کلاست ساعت پنج تموم نشده؟
بلند شدم. وقتی ایستاده جوابش را می دادم، اضطرابم کمتر بود. گفتم:
سلام! آره، کلاسم ساعت پنج تموم شد. ولی... ولی کسی خونه نبود، گفتم همین جا توی موسسه بنشینم، مطالعه کنم! خودم داشت خنده ام می گرفت از بهانه مسخره ام. احسان، زیرچشمی نگاهم کرد و خندید.خب، ماهی گلی خانم، فکر نکردی وقتی هوا تاریک بشه، یه ماهی گلی چه جوری باید بره خونه؟! اگر حوصله داری برگردمنزل، بلندشوبرسونمت.
دفعه اولی نبود که آقای شریف به من می گفت «ماهی گلی» منظورش ماهی قرمز بود. قبلا برایم توضیح داده بود که چرا این اسم را رویم گذاشته است. می گفت: «تو حافظه ات کوتاه مدت است... مثل ماهی گلی ها... دیدی مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کنند؟ انگار، هر لحظه یادشان می رود می خواهند چه کار کنند!» جوابش را ندادم. یعنی داشتم فکر می کردم که چه جوابی بدهم. دوباره گفت:
میای یا نه؟ خم شد تا دسته کلیدش را بردارد. چشمش به تقویم من افتاد. همان تقویمی که موسسه برای عید نوروز به معلم ها داده بود. آن را بست و به عکس روی جلدش نگاه کرد:
از اون همه تقویم، اینو انتخاب کردی؟! واقعا که! به غیر ما و خانم پورحسن – معلم کلاس آمادگی تافل – کس دیگری در موسسه نبود. آقای شریف هم جور دیگری شده بود آن روز... جوری که هیچ وقت آن جوری ندیده بودمش. آرامش فضا جسارت هر دوی مان را بیشتر کرده بود.گفتم:
خب مگه چیه؟ عکس به این قشنگی! عکس یه درخت تنها توی دشت. درست مثل خودم. احسان عینکش را روی بینی جا به جا کرد. خم شد تا تصویر را بهتر ببیند. با شیطنت گفت: خانم کشاورز، اگر دقیق تر به عکس نگاه کنید. می بینید که یه درخت دیگه هم اون دور دورا هست! غصه نخور، تنها نمی مونی، خدای تو هم بزرگه!
دلم ریخت. انتظار شنیدن چنین حرف هایی را از زبان او نداشتم. همیشه بین ما فاصله بود. یک فاصله متعارف که بین رییس و کارمند وجود دارد. فاصله ای سرشار از احترام... اگر چه تمام معلم های موسسه، به نوعی دل شان می خواست فاصله خود را با آقای شریف کم کنند و حتی گاهی اوقات، شاگردها هم پا را از گلیم خود درازتر کرده و دور و بر احسان می پلکیدند، ولی او یک مدیر تمام و کمال بود. کسی که هم کارش را خوب بلد بود و هم حد و مرزش را خوب می شناخت. باورم نمی شد.یعنی حالا هم همان احسان شریف بود که به من می گفت: «بیا برسانمت»؟
دسته کلیدش را برداشت و بدون این که منتظر من بماند به طرف در خروجی رفت. صدایش همان طور که دور می شد به گوشم می رسید: «خانم کشاورز توی ماشین منتظرم... دیر نکنید هان...»
خب مسیرت کجاست؟ یعنی شما نمی دونید؟ عجب! فکر می کنم اطلاعات بیشتری راجع به کارمنداتون دارید. حالا کی ماهی گلیه؟ من یا شما؟
خیلی خب... تسلیم... می دونم! یعنی حدودا می دونم اما انتظار نداری که کوچه و پلاک تون رو هم بدونم؟ راستی چرا تو در جلسه های هفتگی شرکت نمی کنی؟
نمی دانستم چطور باید جواش را بدهم. جو حاکم به اندازه کافی دوستانه شده بود که حقیقت را بگویم اما چطور باید می گفتم که به خاطر آن منشی چاق ترشیده، دلم نمی خواهد توی جلسات هفتگی بیایم! چطور باید می گفتم که تحمل ندارم در تمام طول جلسه هفتگی شاهد ناز و عشوه و ایما و اشاره های خانم پورحسن باشم که درست می نشیند روبه روی تو و به هر حیله ای که هست می خواهد تو را متوجه خودش کند؟ چطور باید می گفتم که طاقت دیدن این صحنه ها را ندارم... حسودی ام می شود اصلا!
سکوتم بیش از حد طول کشید. احسان دوباره پرسید:
چیزی شده؟ از دست کسی دلگیری؟ نمی گی چرا نمی آی توی جلسه؟
ببینم، مگه همه میان که شما اینقدر روی نیومدن من حساسید؟
بله... همه می ان... البته همه به غیر از شیطون ها! حالا راستی راستی نمی خوای بگی چرا نمی ای؟ نکنه از دست کسی دلگیری؟ هان؟
چرا... می گم... ولی الان نه، یعنی الان نمی تونم. شب زنگ می زنم به موبایل تون البته اگه گوشی تون خاموش نباشه!
احسان، جا خورد.
ببینم... تو از کجا میدونی گوشی من شب ها خاموشه؟
فکر نمی کردم حرفم اینقدر جالب از آب در بیاید. خوشم آمد! می دانستم احسان هم از اشخاصی که تمام احساسات شان را در طبق اخلاص می گذارند، زیاد خوشش نمی آید. دلم می خواست در سردرگمی نگهش دارم. ولی دلم نمی آمد!
خب... خب من چند بار با شما کار داشتم، زنگ زدم دیدم خاموشه. که این طور! خیال بد نکن. شارژ گوشیم معمولا زود به زود تموم می شه ولی حالا امشب می تونی ساعت11زنگ بزنی و همه چیز رو بگی،ok؟
دلم می خواست خیابان کش می آمد و به خانه نمی رسیدم. باورم نمی شد... هر لحظه انتظار داشتم یکی از راه برسد و از خواب بیدارم کند. این احسان، آن آقای شریف رییس موسسه زبان نبود. من که باورم نمی شد! دیگر رسیده بودیم سر کوچه مان. خداحافظی کردم و همان جا پیاده شدم. اگر چه احسان اصرار داشت تا مرا جلوی خانه برساند.
زمان نمی گذشت. عقربه های ساعت هم سر لج داشتند با من انگار. دلم طاقت نیاورد. ساعت حدود ده بود که شماره احسان را گرفتم. گوشی اش خاموش بود! می دونستم سر کارم! چقدر ساده ای دختر! به همین راحتی گول خوردی یعنی؟!چطور گذاشتی از احساساتت سو ء استفاده بشه؟
چشم هایم تار شد. اشک توی چشمم حلقه زده بود.دلم می خواست سرم را بزنم به دیوار و داد بکشم. بیخود نبود که در تمام مسیر، باورم نمی شد آدمی که رو به رویم نشسته، احسان است.
دق دلی ام را سر گوشی موبایلم درآوردم. آنقدر توی دستم فشارش دادم که نزدیک بود بشکند. تصمیم گرفتم تا برایش یک sms توهین آمیز بفرستم... پر از دشنام و بدو بیراه. ولی نتوانستم.
نوشتم: «شارژر: گوشی را شارژ می کند.» و همین پیام کوتاه را برایش فرستادم. آرامم نکرد ولی اندکی سبک شدم. دیگر حوصله ام نمی گرفت بیدار بمانم. رفتم توی تخت خوابم و پتو را روی سرم کشیدم. حالا راحت می توانستم گریه کنم... کسی اشک هایم را نمی دید. کسی زمزمه های زیر لبم را نمی شنید.
آخه چطوری می تونی با من این رفتار رو داشته باشی؟ یعنی واقعا تو نفهمیدی من چقدر دوستت دارم؟ هه! خاک بر سر من! لابد ایراد از منه که نمی تونم احساس واقعی مو بهت نشون بدم...
صورتم خیس خیس شده بود. داشتم به سختی نفس می کشیدم. که صدای زنگ sms موبایلم، نفسم را به کلی توی سینه ام حبس کرد. احسان بود. «هنوز که ساعت یازده نشده ماهی گلی!» هنوز sms را کامل نخوانده بودم که پشت بندش، صدای زنگ موبایلم درآمد. باز هم احسان بود. برای یک لحظه، حس کردم از پشت گوشی، من را می بیند. اشک هایم را پاک کردم، دستی به موهایم کشیدم و گوشی را برداشتم:
الو؟ ماهی گلی... بیداری هنوز؟ البته بچه ها باید تا این ساعت خواب باشن؟ خنده ام با هق هق قاطی شده بود. فکر کنم فهمید گریه کرده ام ولی به رویم نیاورد. طرز صحبت کردنش با آن احسان توی موسسه زمین تا آسمان فرق داشت. حتی با احسانی که امروز دیده بودم. "مینا"... قرار بود زنگ بزنی راجع به نیومدنت توی جلسه هفتگی حرف بزنی، اما راستش الان اصلا حال و حوصله این حرف های خاله زنکی رو ندارم... می تونم فردا ببینمت؟ برای ناهار؟ بجز پذیرفتن، چاره دیگری نداشتم. دلم اجازه کاری به غیر از این را نمی داد.
بعد از ناهار آن روز، قرار شد هر شب راس ساعت 11 به هم sms بزنیم. رابطه من و احسان، به همین sms های شبانه ختم شده بود که اغلب شامل جوک های بی مزه یا قطعه های ادبی بودند. دیگر به ندرت در موسسه می دیدمش. حس می کردم دوست دارد جلوی چشم من آفتابی نشود. از حرف زدن با من، جلوی چشم همکارانم، طفره می رفت.از رابطه ای که آغاز شده بود پشیمان شده بودم. چرا که بعضی شب ها جواب sms هایم را هم به زور می داد. دائم در هول و ولا بودم که نکند مرا سر کار گذاشته است و برایش شده ام یک سوژه خنده و تفریح؟! من به ازدواج فکر می کردم ولی او در تمام این مدت، حرفی از آن به میان نیاورده بود. باید تکلیفم را روشن می کردم... ولی رویم نمی شد که قضیه ازدواج را به همین واضحی، به او بگویم. فکری به ذهنم رسید. احسان، اهل مطالعه بود.
دیده بودم که مجله خاصی را همیشه سر موقع تهیه می کند و می خواند. اتفاقا یکی از دوستان دبیرستانم، عضو هیئت تحریریه همان مجله بود.ماجرا را با او در میان گذاشتم و با این که برایم سخت بود چند صفحه ای از احساس و خاطراتم را که به احسان مربوط می شد، در قالب داستان کوتاهی برای دوستم نوشتم.او هم بعد از مدت کوتاهی، مطلبم را کار کرد.
احسان، طبق روال هر روز، راس ساعت نه در موسسه حاضر بود. بدجنس، کلاس های صبح مرا تعطیل کرده بود تا مجبور نشود با من رو در رو باشد.عصرها هم که کلاس های من شروع می شد، خودش از موسسه بیرون می رفت.
به محض این که مجله مورد علاقه احسان منتشر شد، یکی خریدم و رفتم موسسه، صبح شنبه بود.راس ساعت هفت آن جا بودم، در اتاق احسان همیشه باز بود ولی کسی جرات نمی کرد بی اجازه واردش شود.خوشبختانه هنوز خانم حسن پور نیامده بود، آبدار چی هم آنقدر سرگرم تمیز کردن سماور بود که اصلا متوجه نشد من وارد اتاق احسان شدم.
مجله را باز کردم.صفحه ای که مطلب من چاپ شده بود را آوردم و مجله را به همان حالت، روی میزش گذاشتم.با عجله بیرون رفتم. به خانه که رسیدم، خودم را توی آشپزخانه مشغول کردم.مادرم مثل هر روز سر کار بود.
دل تو دلم نبود، خداخدا می کردم ساعت نه نشود.اگر از این حرکت من دلخور می شد چی؟!آن وقت با دست خودم. همه چیز را خراب کرده بودم.آنقدر مشغول شده بودم که دیگر حواسم به ساعت نبود.صدای زنگ موبایلم را که شنیدم دوباره به خودم آمدم.احسان بود. داستان مرا خوانده بود.بدون سلام و علیک گفت: از مجله ای که روی میز من هست، برای خودت هم داری؟
دستپاچه شده بودم.گفتم «آره» با لحن خشن و عاری از احساسی گفت:پس برو، صفحه25 را نگاه کن. قطع کرد. صدای بوق اشغال، آزارم می داد.بی اختیار، مجله ای که برای خودم خریده بودم را باز کردم.دست هایم چغر شده بود.نمی توانستم مجله را ورق بزنم.به هر جان کندنی که بود صفحه 25را دیدم، یک آگهی بزرگ برای جشن تولدم که درمجله منتشر شده بود، در برابر چشمانم چشمک می زد.«ماهی گلی تولدت مبارک، امیدوارم سال دیگر، تولدت را زیر یک سقف، با هم، جشن بگیریم!» طولی نکشید که دوباره زنگ تلفنم بلند شد. مادر احسان بود.
